تبليغاتX
غریب آشنا

http://i40.tinypic.com/2j6skn.jpg

پیرمردی تنها در روستا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید

+ نوشته شده توسط ابراهیم در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:32 |

http://i40.tinypic.com/2rggqx0.gif

كوه بلندي بود كه لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت. يك روز زلزله اي كوه را به لرزه در آورد و باعث شد كه يكي از تخم ها از دامنه كوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد كه پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها مي دانستند كه بايد از اين تخم مراقبت كنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد. يك روز تخم شكست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد . جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نكشيد كه جوجه
عقاب باور كرد كه چيزي جز يك جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد كه تو بيش از اين هستي. تا اين كه يك روز كه داشت در مزرعه بازي مي كرد متوجه چند عقاب شد كه در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي كردند. عقاب آهي كشيد و گفت اي كاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز كنم.
مرغ و خروس ها شروع كردند به خنديدن و گفتند تو خروسي و يك خروس هرگز نمي تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش كه در آسمان پرواز مي كردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد. اما هر موقع كه عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند كه روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم كم كم باور كرد.
بعد از مدتي او ديگر به پرواز فكر نكرد و مانند يك خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت.

توهماني كه مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي كه تو يك عقابي به دنبال  رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فكر نكن

+ نوشته شده توسط ابراهیم در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:11 |
http://i44.tinypic.com/28cet00.jpg

 

 

http://i42.tinypic.com/8x56k7.jpg

فردا دیر است ...

http://i39.tinypic.com/mt8l0n.jpg

http://i39.tinypic.com/2rmbcc1.jpg

http://i39.tinypic.com/2dtrno4.jpg

نگفتم فردا دیر است ....تحویل بگیر....

+ نوشته شده توسط ابراهیم در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:2 |

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن نداره

به  دستانت  بیاموز هر  گلی ارزش  چیدن  نداره

به  قلبت  بیاموز  که هر کس  کنج آن جای ندارد

و بیاموز که        آبی بودن عشق        میخواهد

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ مي زنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ولي تو اون رو نمي شناسي

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد          

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت؟ جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

 

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

سر به روي شانه هاي مهربانت ميگذارم                        

عقده دل مي گشايد گريه ي بي اختيارم                            

ازغم نامردمي ها بغض ها در سينه ها دارم          

شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم                          

بي تو بودن را براي با تو بودي دوست دارم                             

خالي ازخود خواهي برتر از آلايش تن

من تو را بالاتر از تن برتر از تن دوست دارم                                    

به حرفم گوش كن يا رب به دردم گوش كن يا رب

اگر بيهوده ميگويم مرا خاموش كن يا رب                                          

بودیم وکس قدر ندانست که بودیم

باشد که نباشیم و بدانند بودیم                                                

                                                                                                         

 

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:4 |


Powered By
BLOGFA.COM